اگر بینی که نابینـا به چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است

اسب زمان بی محابا میتازد و فرصت ها از دست میرود ، اگر دیـربجنبیم روزی خواهد رسید که هیچ امیدی پیش روی خود نمی بینیم.
اما اجازه بدهید ننویسم که دیگر این ملک و مملکت جای نوشتن نیست چرا که دست بر قلم ها کنج عزلت گزیده و به بنـد کشیده شده اند
مگـر مهرنهاد چه کرد که چنین رفتار غیر انسانی در حق او روا داشتند ؟
مگر امیـدی به آزادی دانشجویان شجاع میرود ؟
مگر کارگران بافت بلوچ چیزی غیر از احقاق حق خود طلب کرده بودند ؟
مگر کپرنشینان چابهار جانیـان بالفطره بودند که چنین مورد آزار و اذیت قرار گرفتند ؟
اینها همه گواه صادقی است که نباید " بایدها " را نوشت
امروز به یقینی رسیدیم که نمی توانیم آن را نادیده بگیریـم به اینکه در سایه ی یک استبداد واقعی بسر می بریم استبدادی که تلخترین وجه آن سوءاستفاده از نام اسلام است ، اگر حکومتی واژه ی اسلامی را یدک نکشد و این همه ظلم و فساد و تباهی در سایه اش مشهود باشد قابل تحمل تر است تا حکومتی با پسوند اسلامی چنیـن بر مردم بتازاند که هیچ طیف و قشر و دسته ای از گزندش در امان نباشد .
ای کاش مسلمانان به جای اینکه پرچم کشورها را پالان خر کنند و در شهر رژه روند وسفارتخانه ها را به آتش کشند غیرت به خرج میدادند و نمی گذاشتند دین ملعبه دست پاره ای دین فروش قرار گیرد و تعلیمات عزت بخش آنرا چنان مسخ کنند که به عوض سرفرازی و کمال ، سرافکندگی ببار آورد
بنشینیم و بیندیشیم!
این همه باهم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم.
این همه باهم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم!